باران که می بارد تو می آیی بارانِ گل ، بارانِ نیلوفر
باران ِمهر و ماه و آئینه بارانِ شعر و شبنم و شبدر
باران که می بارد تو در راهی از دشت شب تا باغ ِ بیداری
از عطر عشق و آشتی لبریز با ابر و آب و آسمان جاری
غم می گریزد ، غصه می سوزد شب می گدازد ،سایه می میرد
تا عطرِ آهنگ تو می رقصد..... تا شعر باران تو می گیرد........
از لحظه های تشنه ی بیدار تا روزهای بی تو بارانی
غم می کُشد ما را و می بینی دل می کِشد ما را تو می دا نی.....
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 20:12  توسط کیمیا
|
باز محرم شدو دلها شکست از غم زینب - دل زهرا شکست
باز محرم شد و لب تشنه شد از عطش خاک - کمرها شکست
آب در این تشنگی از خود گذشت دجله به خون شد- دل صحرا شکست
قاسم ولیلا همه در خون شدند این چه غمی بود - که دنیا شکست
ایام سوگواری سید الشهدا را به همه ی دوستان عزیز تسلیت می گویم .
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 15:27  توسط کیمیا
|
اولین روز دبستان بازگرد ، کودکی ها شاد و خندان بازگرد
بازگرد ای خاطرات کودکی ، بر سوار اسب های چوبکی
خاطرات کودکی زیباترند ، یادگاران کهن ماناترند
درس های سال اول ساده بود ، آب را بابا به سارا داده بود
درس پند آموز روباه و خروس ، روبه مکار و دزد و چاپلوس روز
مهمانی کوکب خانم است ، سفره پر از بوی نان گندم است
با وجود سوز و سرمای شدید ، ریز علی پیراهن از تن می درید
تا درون نیمکت جا می شدیم ، ما پر از تصمیم کبری می شدیم
پاک کن هایی ز پاکی داشتیم ، یک تراش سرخ لاکی داشتیم
گرمی دستانمان از آه بود ، برگ دفترها به رنگ کاه بود
همکلاسی های من یادم کنید ، باز هم در کوچه فریادم کنید
کاش می شد کوچک می شدیم ، لااقل یک روز کودک می شدیم
یاد آن آموزگار ساده پوش ، یاد آن گچ ها که بودش روی دوش
ای معلم هم نام و هم یادت به خیر ، یاد درس آب و بابایت به خیر
ای دبستانی ترین احساس من ، بازگرد این مشق ها را خط بزن.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 21:11  توسط کیمیا
|
از امام علی (ع) پرسیده شد:
واجب چیست ؟ واجب تر چیست ؟
نزدیک چیست ؟ نزدیک تر چیست ؟
عجیب چیست ؟ عجیب تر چیست ؟
سخت چیست ؟ سخت تر چیست ؟
امام علی (ع) پاسخ دادند :
واجب : اطلاعت از خداوند است ؛ واجب تر : گناه نکردن است .
نزدیک : فیامت است ؛ نزدیک تر : مرگ است .
عجیب : دنیا است ؛ عجیب تر : حب دنیا است .
سخت : قبر است ؛ سخت تر : بی توشه بودن است .
+ نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 12:26  توسط کیمیا
|
شبانگاهان که خورشید رخ در نقاب غروب می کشد و تاریکی دامن می گسترد ، مرگ رنگ فرا می رسد ، رنگ ها که در روز تمام چشم را پر می می کردند و دیدن ورای آن را مانع می شدند ، با رفتن خورشید ، دیدن بی واسطه را ارزانی می دارند .
رنگ ها خود پوشاننده حقایقند ، ولی تاریکی در غیاب رنگ ها ، اسرار را هویدا می سازند البته نه برای همگان که برای خاصان .
شب قدر که شاه شب همه ایام است ، رستن از تمام رنگ ها و وابستگی ها و پیوستن به حقیقت و بی رنگی است .
چشم سر را باید بیدار داشت تا چشم جان بیداری و بینایی یابد . می گویند در این شب قرآن از لوح محفوظ بر بیت المعمور نازل شده است و پس از آن بر قلب پیامبر ، می گویند در این شب تمام جهانیان بر قطب عالم امکان عرضه می شود ، می گویند در این شب فرشتگان نازل می شوند و بر گرد امام عصر طواف می کنند ، می گویند در این شب فرشتگان از کنار هیچ مؤمنی عبور نمی کنند جز آنکه بر او سلام کنند ، می گویند در این شب سکینه و آرامش بر تمام کائنات حکم فرماست ، می گویند از شب تا به سحر ، نعم و الطاف خداوند است که بر بندگانش نازل می شود ...
... و با این همه ما چه می دانیم از شب قدر که چه بزرگ است ؟
بی تردید ، دانستن ، فهمیدن ، ایمان آوردن و چشم جان گشودن و دل صافی یافتن ، رزق های پاک خداوندند . امید که در شبهایی چنین بزرگ از این نعم بی بهره نمانیم .
التماس دعا.
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 17:49  توسط کیمیا
|

ماه مبارک آمد، ای دوستان بشارت
کز سوی دوست ما را هر دم رسد اشارت
آمد نوید رحمت، ای دل ز خواب برخیز
باشد که باقی عمر،جبران شود خسارت
به همه شما دوستان عزیز فرا رسیدن این ماه پر خیر و برکت ، را تبریک عرض می کنم .
موقع دعای سحر و افطار ما رو فراموش نکنید .
با آرزوی قبولی طاعات و عبادات شما عزیزان.
+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 22:55  توسط کیمیا
|
همین که فرزند آدم باشم ! همین که انسان باشم
کافی است تا
در آرام ترین خلوت تنهایی ام
صدایی آسمانی نجوا کند با من
ای فرزند آدم ...

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 13:50  توسط کیمیا
|
سیب سرخ
خیلی خوشحال بود . کیفش پر از سیب های سرخی بود که شب قبل پدرش برای اولین بار به خانه آورده بود . حالا او هم می توانست مثل بقیه هم کلاسی هایش زنگ تفریح میوه بخورد .
هم کلاسی اش گفت: صبح بابام عکس بابات رو تو روزنامه دید .
- بابای من ؟!
- آره ، داشته میوه هایی که از تصادف یک وانت روی زمین ریخته بود رو جمع می کرده .
صدا
پیرمرد با صدای خروس بیدار شد . ضبط صوت را از کنار سرش برداشت .
رو به پیرزن کرد و گفت :
" بیدار شو ، بیدار شو زن ، آخرش صدای خروپفت رو ضبط کردم ، دیگه نمی تونی انکار کنی ."
اما پیرزن بیدار نشد . شب که شد ، پیرمرد با صدای ضبط صوت به خواب فرو رفت .
قانون
خسته و کوفته از ساختمان مجلس بیرون آمد . این اولین قانونی بود که نماینده جوان توانسته بود با زحمت فراوان به تصویب برساند .
" قانون منع کشیدن سیگار در اماکن عمومی ."
سیگارش را گوشه لب گذاشت وخستگی اولین موفقیتش را از تن بیرون کرد .
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم تیر 1388ساعت 1:25  توسط کیمیا
|
اى بارگهت قبلهگه اهل نياز
وى روضه حضرت تو خلوتگه راز
در خانه كعبه زادى و زادگهت
شد قبله مسلمين بهنگام نماز
اى ذات خداى را تو مرآت جلى
وى نور مبين كاشف سر ازلى
در مدح تو اين بس كه نبودى دوزخ
لو اجتمع الناس على حب على

ميلاد مولود كعبه ، امام حق و عدالت بر همه ي دوستاران آن حضرت مبارك.

در كتابي خواندم:
همه درباره امام علي (ع) به تحقيق پرداختند،و در راه شناختش،به جان شتافته،اما هر چه رفتند كمتر
دريافتند،حيرت زده وا ماندند و قصهها بافتند:
آن يك،انسان كاملش گفت و اين يك،« فرشته».
آنش« اعجوبه» ناميد و اين،« آفريننده».
آن« پيشوا» خواندش و اين،« حلول كرده خدا».
و باز هم همه مبهوت، و تمام متحير.
هر يك به نظر خويش مطمئن شدند، راه رفته را درست پنداشتند و دل بر آن گماشتند:
"كل حزب بما لديهم فرحون "
"هر گروهى، به آنچه مىانديشند و معتقدند، دلشادند. "
ولى، نداى رسول خدا در همه جا طنين انداز گشت كه فرمود:
« يا على!هيچكس جز خداى و من، چنانكه بايست،ترا نشناخت.»
روز پدر ، بر همه ي پدرهاي دوست داشتني مبارك. 
+ نوشته شده در شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 21:23  توسط کیمیا
|
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 9:2  توسط کیمیا
|
زندگي آرام است ،
مثل آرامش يك خواب بلند.
زندگي شيرين است ،
مثل شيريني يك روز قشنگ.
زندگي رويايي است ،
مثل روياي يك كودك ناز.
زندگي زيبايي است ، مثل زيبايي يك غنچه ي باز.
زندگي تك تك اين ساعت هاست ،
زندگي چرخش عقربه هاست.
زندگي راز دل مادر من ، زندگي پينه ي دست پدر است.
زندگي مثل زمان در گذر است...
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 23:22  توسط کیمیا
|
كودكي با پاهاي برهنه روي برف ها ايستاده بود و به ويترين فروشگاهي نگاه مي كرد.
زني در حال عبور او را ديد.
او را به داخل فروشگاه برد و برايش لباس و كفش خريد و گفت:
مواظب خودت باش!
كودك پرسيد :
ببخشيد خانم ، شما خدا هستيد ؟
زن لبخند زد و پاسخ داد : نه . من فقط يكي از بنده هاي خدا هستم.
كودك گفت : مي دانستم با او نسبت داري ...!
+ نوشته شده در دوشنبه سی و یکم فروردین 1388ساعت 9:44  توسط کیمیا
|
این پست مخصوص یکی از دوستای نازنینمه.
آخه تولدشه . من هم خیلی خوشحالم .
تولد ، تولد ، تولدت مب_________________________ارک 
امیدوارم از سال هایی که میگذرند بهترین استفاده ها رو داشته باشی .
بازم میگم : تولدت مُُُُُُُُُُ ُُ ُُ ُُب______________________ا رک .


( البته اصل کاری مونده)
اگه به اندازه ی دل یک گنجیشک دوست داشته باشم یا به اندازه ی دل یه فیل ؛ فرقی نمیکنه .
مهم لینه که به اندازه ی یه دل دوست دارم. 
" دوﺴ——————ت دارم "
+ نوشته شده در جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 7:36  توسط کیمیا
|